با خودم غريبه شدم!
من مارگريت هستم 40 سال دارم. از زمان كودكي نمي توانستم ماسك به صورت بزنم و طور ديگري غير از آنچه واقعا هستم خود را نشان دهم. فردي ايده آل گرا بودم و مي خواستم همه چيز در حد عالي باشد. پس سعي مي كردم همه كارهايي كه به من محول مي شود به نحو احسن انجام بدهم.
پس از ازدواج تصميم گرفتم بهترين زن دنيا باشم و محيطي گرم و آرام براي همسر و فرزندانم آماده كنم.
من مدير يك بخش تحقيقاتي بودم و كارم را دوست داشتم، اما پس از مدتي باردار شدم. فرزندانم دوقلو بودند و به دليل حجم كار بالاي خود تا 2 سال نتوانستم كار كنم. اما اميدوار بودم كه خدمتي به فرزندانم مي كنم. سپس دوباره به سر كار برگشتم تا همسرم بيل بتواند در آرامش تحصيلات فوق ليسانس خود را در رشته فيزيك به پايان برساند.
اميدوار بودم همسرم براحتي درس بخواند و از آنجايي كه چند وقتي سركار نمي رود، بتواند از پس بچه ها بر بيايد. اما اشتباه مي كردم.
پس مجبور شدم كارم را رها كنم و يك كار نيمه وقت براي بعد از ظهر تا شب در جاي ديگري بگيرم تا هزينه هاي خانواده را در بياورم و بخشي از روز را هم در كنار بچه ها باشم.
اول همه چيز خوب بود، اما بيل از در خانه ماندن و درس خواندن خسته شده بود و نگران امتحانش بود. او وقتي خيلي خسته مي شد با دوستانش بيرون مي رفت و ورزش مي كردند.
من از اين وضع عصباني بودم چون هر روز روي بسياري از خواسته هايم پا مي گذاشتم تا بيل و بچه ها راحت باشند و حداقل انتظارم يك قدرداني يا چند ساعت آرامش و كتاب خواندن بود.
اما سعي مي كردم چيزي بروز ندهم.
بالاخره بيل امتحانش را داد و درسش تمام شد. اما چند ماهي كار پيدا نكرد و در اين مدت قبول كرد كه به امورات منزل مانند خريد ، تعميرات و... بيشتر برسد تا من بيشتر در خارج از منزل كار كنم و بچه ها را هم به مهدكودك بفرستيم تا در منزل نيازي به بچه داري نباشد.
اما بيل هر بار كاري را نيمه تمام مي گذاشت. وقتي چيزي را تعمير مي كرد ابزار كارش را اين طرف و آن طرف خانه مي انداخت و من بايد شب دنبال آنها مي گشتم. وقتي به خريد مي رفت با اين كه فهرست مرا مي برد، اما برخي اقلام را فراموش مي كرد و من بايد دوباره به خريد مي رفتم.
اما به خودم مي گفتم او هم زحمت مي كشد و تقصيري ندارد، زيرا هميشه بيرون از منزل بوده و نمي داند چه كند.
با اين حال از اين كه بيل تلاش چنداني براي يافتن كار نمي كرد ناراضي بودم.
بعضي وقت ها هم به خودم مي گفتم شايد بيل نياز به كمي استراحت دارد. من فكر مي كردم حق خشمگين شدن هم ندارم و اگر ناراحتي خود را ابراز كنم راحتي همسرم را خدشه دار كرده ام و محبت او را از دست خواهم داد.
من سعي مي كردم خود را آرام و فداكار نشان دهم، اما اين كار با فطرت من سازگار نبود.
در اين چند سال هميشه خشم خود را فروخورده بودم. به اميد اين كه بيل خودش خواهد فهميد من راضي نيستم.
اما اين طور نبود. سكوت و آرامش ظاهري من اين پيام را به بيل مي داد كه همه چيز بر وفق مراد است و من راضي هستم.
پس مصمم شدم در مورد خودم با او صحبت كنم، اما متاسفانه ديگر خودي در كار نبود من اصلا وجود نداشتم. آنقدر خودم را زير پا گذاشته بودم كه ديگر دچار سردرگمي شده بودم.
من تمام مدت كار مي كردم و به بچه ها مي رسيدم به اميد اين كه خانواده ام در آرامش باشند و بيل حتي از من قدرداني هم نمي كرد. البته او مقصر نبود. وقتي من خواسته هاي خود را نمي گفتم او نمي توانست ذهن مرا بخواند.
در مقابل او كه فكر مي كرد اوضاع روبراه است با دوستانش براي تفريح بيرون مي رفت و علت ناراحتي مرا از اين وضع نمي فهميد. در واقع خيلي خودش را براي زندگي و خانواده خسته نمي كرد.
حالا مي ترسيدم كه او حرف هاي مرا نفهمد و واكنشي غير قابل پيشبيني از خود نشان دهد. احساس مي كنم عزت نفسم به شدت كاهش يافته و نياز به پيدا كردن خود دارم. اين كه احساسات واقعي خود را نشان ندهم تا مورد لطف همسرم باشم حالا كار دستم داده و با خودم هم غريبه شده ام.
وقتي خواستم با او صحبت كنم هم ناگهان گريه ام گرفت. ديگر به قدري شكسته شده بودم كه خود واقعي ام از بين رفته بود. از يك طرف مسووليت كار بيرون و منزل و بچه ها و از طرفي اين كه دائم خود را آرام نشان مي دادم به من فشار مي آورد.
از طرف ديگر مي ترسيدم اگر به طور جدي با بيل صحبت كنم و بگويم ديگر تحمل ندارم مرا ترك كند. در واقع دلهره از دست دادن او مرا به اين همه بازي واداشته بود. اما سرانجام تصميم گرفتم با او روراست و بدون رودر بايستي حرف بزنم و در كمال ناباوري ديدم او از حرف هايم قانع شد و قول داد در رفتارش تجديد نظر كند .
مترجم : سحر كمالي نفر